نفسم سنگین بود خیلی.. نمیتونستم فضای کلاس و تحمل کنمباید میفهمیدم کی داره خرابم میکنهرفتم بیرون از کلاس بهش پیام دادم میشه بیاین بیرون کارتون دارماومد،کلاس خالی پیدا نکردیم برا صحبت ،تو راه پله اضطراری نشستیم ..گفتم کاری ب شما ندارم،ولی حرف نزدنت داره آبروی منو میبره ،فقط ی اسم میخوام ازت انقد سخته؟بازم سکوت،بازم نگاه دوخته شده ب کفشاش.. مثل دفعه قبل!گفت براتون مهم نباشه،گفتم آبروم داره میرهگفت از آشنا و دوست و.. کمک بگیرین ب نفعتون شهادت بدن ، گفتم همون دوستام رفتن پشت سرم حرف زدن خرابم کردن و... دیگ نتونستم ادامه بدم، بغضم گرف یهو زدم زیر گریهکلافه شد ، گف من زود عصبی میشم ،الانم این شرایط و نمیتونم تحمل کنم ،مجبور میشم برم اسمی نیاورد،هیچی نگفت ... هرچی حرف زدم ،هرچی گریه کردمفقط گفت این ی بازیه خودم و درگیرش نمیکنم شمام دیگ درگیرش نشو ،خودتو بکش کنار ،اگ مدرک داری رو کن اگ اونا دارن بزا اونا رو کنن..رفت..رفت سرکلاسش !رفت و تا ی ساعت بعدش ی جوری گریه میکردم و ضجه میزدم ک مطمئنم صدام تو کل دانشگاه پیچیده بود..# ثبت_برای _ عدم _ فراموشی
برچسب:
نویسنده: سینا طاهری
تاريخ: يکشنبه
9 بهمن
1401 ساعت: 18:52